زهرا جونزهرا جون، تا این لحظه: 12 سال و 8 ماه و 11 روز سن داره

"زهرا" زیباترین هدیه خدا

سیسمونی زهرا خانوم

سلام عشق مامان خوبی؟ بالاخره عکسهای سیسمونیت رو آوردم تا برات بزارم تو وبلاگت البته هنوز هم یه خورده ریزه هایی رو باید بگیرم و یه سری لوازم هم با ساکت خونه مادرجونه که از اونها هنوز عکس نگرفتم. ممکنه دیگه فرصت عکس گذاشتن نداشته باشم پس نقد رو به نسیه نمیدم تا اینجا عکسها رو میزارم اگه عمری باقی بود و فرصت کردم بقیه اش رو هم میزارم.  این کمد نازت...  اینم چیدمان داخلش... و عروسکهای قشنگت اینها هم لوازم بازیت. اون مجسمه خرسهای موزیکال و خرگوش طبل زن رو وقتی که 4 ماهه تو شمکم بودی برات از شمال خریدیم. اون عروسک دختر موسبز رو هم مادرجون تقریبا سال 86  که رفته بود سوریه آورد(اون زمان هنوز مجرد بودم) ...
29 بهمن 1392

کربلا رفتن دایی احمد

عمر مامان امروز صبح دایی احمد و زن دایی سمانه و فاطمه کوچولو رفتن کربلا. خوش به سعادتشون. راستی فردا تولد فاطمه کوچوله و اون تو روز تولدش نجفه. الهی عمه قربونش بره که اولین سالگرد تولدش رو تو نجفه و زائر مولا علی(ع). انشالله فاطمه و مامان و باباش ما رو از دعای خیرشون محروم نکنن و نائب الزیاره ما هم باشن. به امید روزی که آقا امام حسین(ع) ما رو هم به پابوسشون بطلبن. انشاالله...
25 بهمن 1392

همه در انتظار تو...

سلام دختر نازم چطوری مامانی؟ خوش میگذره؟ خوب اون تو واسه خودت جا خوش کردی؟ عشق مامان دیگه روزهای آخره کم کم داره لحظه ی دیدارمون نزدیک میشه انشاالله تا ٣ اسفند همدیگرو میبینیم. امیدوارم سرحال و خوشحال باشی و مامانی با دیدنت کلی ذوق کنه. عمر مامان این روزهای آخر همه آماده باشن از بابایی گرفته تا مادرجون و آقاجون. همه منتظر اومدن تو اند. امیدوارم هر طور و هر وقت که صلاحه دنیا بیای و با اومدنت دل همه مون رو شاد شاد کنی. عاشقتم و از دور میبوسمت. به امید لحظه ای که بتونم لبهامو روی گونه های سرخت بزارم و ببوسمت. ...
25 بهمن 1392

تكونهاي دختر نازم

عشق مامان ديدم داريم به آخر راه نزديك ميشيم گفتم از تكون خوردنهات برات بنويسم تا وقتي بزرگ شدي بدوني تو شمك ماماني چه كارهايي ميكردي. عزيزم هر روز بعد از نماز صبح وقتي ميخوام قرآن بخونم صدات ميكنم تا بيدار بشي. تو هم تكون ميخوري تا بهم بگي كه بيدار شدي. گاهي اوقات هم قبل از اينكه من صدات كنم خودت بيدار ميشي و خبرم ميكني. آخر شبها هم معمولا وقت تكون خوردنته اللخصوص اگه بابا ابراهيم خونه باشه و تو وجودش رو احساس كني. معمولا باباجون هر وقت سرش خلوت باشه و حال داشته باشه ميشينه كنار من بهت نگاه ميكنه، باهات حرف ميزنه و ازت ميخواد تكون بخوري تو هم با هر بار درخواستش تكون ميخوري. اينقدر قشنگ بابايي باهات حرف ميزنه، قربون صدقه ...
19 بهمن 1392

4 روز مهمون مادرجون

سلام عشقم سلام عمرم چطوري نازنين دخترم؟ آخ كه دلم براي ديدنت پر ميزنه. دوست دارم اين چند روز هم بگذره تا بتونم روي ماهت رو ببينم و در آغوشت بگيرم. تو اين مدت هوا خيلي سرد شده بود، يه كم برف هم اومد ولي نه به اندازه سرماي هوا. ما هم مجبور شديم يه چهار پنج روزي خونه مادرجون باشيم چون همه جا يخ زده بود و من هم كه به قول قديميا بار شيشه دارم نميتونستم از خونه برم بيرون.شب همون روزي كه ما اومديم خونه مادرجون بابايي رفت به خونه سر بزنه ديده بود آب خونمون يخ زده تا روز آخري كه اونجا بوديم هم يخ داشت آخر هم باباجون به زور مشعل و اين حرفا يخش رو باز كرد تا تونستيم برگرديم خونه. بازم فني بودن بابا ابراهيم به دردمون خورد. عزيزترينم تا لحظ...
19 بهمن 1392

كنترل ديابت

دخترم دكتر غددم نوبت قبل برام يه آزمايش نوشته بود كه 3 بهمن درست دو روز بعد از مرخص شدنم از بيمارستان رفتم و انجام دادم.جوابش رو ديروز گرفتم. قند ناشتام 78 و قند يك ساعت بعد از صبحانه ام 139 بود. از آزمايشگاه رفتيم مطب دكترم آزمايش رو كه بهش نشون دادم گفت قندهات عاليه و بيش از حد كنترله. گفت نكنه رژيمت رو خيلي سفت و سخت رعايت ميكني؟ نكنه برنجت رو قطع كني كه ممكنه رشد بچه ات كم بشه. منم گفتم وزن بچه ام يه مقداري كمتر از حد طبيعيه ممكنه از متفورمينهايي باشه كه ميخورم؟ اگر از اونهاست حاضرم بجاش انسولين بزنم اما وزن بچه ام درست بشه. خنديد و گفت تو كتابهاي ما كه همچين چيزي ننوشته ولي اگه دكتر زنانت اينو تاييد كرد بگو تا بهت انسول...
10 بهمن 1392

چیدن سیسمونی

سلام ماه من مهتاب من چطوری عمر مامان؟ عشق من روز سه شنبه عصر خونه خاله بزرگ ختم انعام بود.منم دلم گرفته بود تا در خونه خاله که با ماشین رفتم از اونجا هم پله ها رو با سرعت مورچه طی کردم که یه وقتی فشارم بالا نره. قرار بود بعد از اونجا همتا و مریم(دخترهای دایی محمدم) بیان خونمون. بعد از اتمام ختم انعام هنوز تو فکر بودم که برم خونه یهویی همه تصمیم گرفتن بیان خونه ما،از خاله بزرگ و دختراش تا زن دایی محمدم و دختراش همگی اومدن تا لوازم شما نازخاتون رو بچینن. نمیدونی چه لذتی داشت دیدن اینکه همه دارن وسایلهاتو میچینن این به معنی این بود که اومدنت داره نزدیک میشه و من دارم کم کم مادر میشم. سعی میکنم بزودی عکسهای اتاقت رو بگیرم و برات بزارم...
10 بهمن 1392